متولد ماه مهر
در اين دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند...من خوش باور نادان محبت جستجو كردم
ابر چشمم به هوای رخ تو بارانیست مثل دریای دلت دیده من طوفانیست یک نظر کردی و دل گشت اسیرت اینک پشت مژگان دو چشمت دل من زندانیست میروم دیگر شما یادم کنید من که رفتم این غزل ها را شما دفتر کنید باز هم دل بستم و زخمی شدم ، باور کنید خدايا امشب شبي است که علي(ع) به ديدار تو مي آيد شبي که سراسر نور و رحمت است شبي که مولاي من بر سر سجاده عشق به اميد وصال تو غرق در خون مي افتد خدايا تو شاهد باش خدايا مي دانم امشب هر چه که بخواهم به من مي دهي ولي اين بار نمي گويم چه به من عطا کن يا کدام مشکلم را حل نما که اين داستاني است بس تکراري و بلند....... اما امشب دل همچون سنگم هم دست به دعا برداشته امشب شبي است که بيشتر از هر زمان ديگري ياد تو در دل من جاريست فقط و فقط از تو با همه عظمت و بزرگيت با همه غفار بودن و ستار بودنت با همه رحمان و رحيم بودنت با همه شکور و مختار بودنت با همه محبتت..... مي خواهم مرا به آنچه که خود مي پسندي راضي گرداني.. همين براي من بس است همين. حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه!هر روز کم کم می خورم از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! کافرم!دیگر مسلمانی بس است بت پرستم،بت پرستم، بت پرست راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ من نمی گویم که خاموشم مکن قصه هایم را خریداری نبود!!! شهرتان از خون ما آباد بود خسته از همدردی مسموم تان یک غزل آمد که حالم را گرفت: خود غلط بود آنچه می پنداشتیم طعم بارانی دگر آغاز شد بارش از چشم فلک همراز شد راز باران را زمین در سینه داشت یک شقایق عاشق بی کینه داشت یک بیابان لاله در رازش شکفت سوک غمگین صدایش رانگفت لاله با شوق بهاری پا گرفت سرخی گلبرگ آن معنا گرفت اشک سردی با دلم دمساز شد رقص باران عالمی ازناز شد آسمان با غرشی گریید و رفت ابرهای غصه را بارید و رفت یک زمین یک آسمان را پاک کرد آه من ماند و هوای خاک کرد 
میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
وای! رسم شهرتان بیداد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
" ما زیاران چشم یاری داشتیم 
.jpg)
| Design By : Night Skin |


