متولد ماه مهر
در اين دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند...من خوش باور نادان محبت جستجو كردم
شب یلدا واسه من همیشه خیلی بد بود جون همیشه تنها بودم شب یلدایی بس ارام دارم در این سینه دلی بیتاب دارم اما امسال خیلی عالی بود و تلافی همه ی شب یلداهای بد گذشته رو دراورد ! اینم بهترین ( به نظر من) متن تبریک شب یلدا : یلدا یعنی : یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. یلداتون مبارک راستش من و پاییز یه جورایی از جنس همدیگه هستیم خوب یادم که معلمم تو درس دوره دبستان می گفت وقتی پاییز میشه صدای خش خش برگها زیر پای عابرای پیاده می شنویم"اون موقع تازه داشتم فصلهارو میشناختم ویاد می گرفتم اما حالا که بزرگ شدم می بینم با پاییز همدردم اخه اون برگهای زرد و خشک که نشونه پاییزن یه روزی روی درخت سبز وزیبا بودن و ادمها با دیدن طراوت ورنگ سبز اونها که رنگ زندگیه لذت میبردن اما با اومدن پاییز رنگ این برگها زرد میشه وبعد هم خشک میشن می افتن زیر پای ادمها ودیگه براشون ارزش ندارن اما اگه عمیق فکرکنی میبینی که این برگها تو خودشون می شکنند اما کسی صداشون نمیفهمه"اره منم یه جورایی شدم همدرد پاییز که دیگه لعاب سر سبزی رو ندارم دیگه زرد و خشک شدم وفقط زیر پاها له می شم وخورد می شم ودیگه کسی صدام نمی شنوه... (مونتسکیو) : آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند. نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت من در انتظار امدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن یا کمی ازتودلم سیر شود بعد برو زندگانی کند و پیر شود بعد برو باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو ذهن با وسوسه در گیر شود بعد برو بهر من قسمت وتقدیر شود بعد برو باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو نمی دانم چه می خواهم بگویم، عشق بورزید تا به شما عشق بورزند سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. آهسته انرا خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» مي روم خسته و افسرده و زار سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه ترو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع وبی تفاوت سردو بی صدا شکستی به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم تازه میشود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا باشی وباشم به تو بر میگردم ازمن ای تویی همیشه من نوی آیینه تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر زندگی با همه ی وسعت خویش چه دلپذیراست 




صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو ...........
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام......
تازه از راه رسیدی به سفر فکر مکن..........
صبر کن تا به نهانخانه ی ایمان و وفا...........
باش تا مرگ که درهجر تو مشتاق وی ام.......
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن......
زبانم در دهان باز بسته است .
در تنگ قفس بازاست وافســــــوس...
که بال مرغ آوازم شکسته است .
نمی دانم چه می خواهم بگویــــم .
غمی در استخوانم می گدازد .
خیال ناشناسی آشناره
گهی میـــــسوزدم گه می نوازد .
پریشان سایه ای آشفته آهم
زمغزم می تراود گیج و گم را ...
چو روح خواب گردی مات و مدهـــوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سیــــــــنه ام دردی است خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریالــــــود
نمی دانم چه می خواهم بگویـــم .
نمی دانم چه می خواهم بگویــــــــــم..
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.ا
ز این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.
بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .
دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.
سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل 
پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز
پاییز یعنی اوج هنر
سقوط برگی در تنپوش زرد
پاییز معنی طعم وداع
لبریز از باران های بی تپش
لبریز از شوق رفتن
چشمانی گره خورده به راه
حتی ساده ترین تفسیر آه
پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین
نگاه منتظر برگ روی زمین ...
پاییز یعنی تنپوش زیبای من
پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن
و چه حس زيباييست آرامش
در عين بودن
در حين زيستن
بین تنگناهاي زندگي
در کنار تو ...
حتی به یادتو........

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگه آغاز حیات
تا به جائی که خدا میداند.....
سهراب سپهری
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
فدریکو گارسیا لورکا - Federico García Lorca
| Design By : Night Skin |



