متولد ماه مهر
در اين دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند...من خوش باور نادان محبت جستجو كردم
ماه من غصه نخور, زندگی جزر و مد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور, گریه پناه آدماس تروتازه موندن گل ماله اشک شبنماست ماه من غصه نخور, زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ماه من غصه نخور, دنیارو بسپار به خدا هردومون دعا کنیم. تو هم جدا منم جدا غریب این دیارم یه اشنا ندارم زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه نمی تونم دلم و راضی کنم آخراي فصل پاييز،يه درخت پير و تنها تنها برگي روي شاخهاش،مونده بود ميون برگا يه شبي درخت به برگ گفت،کاش بموني در کنارم آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم وفتي برگ درخت و ميديد،داره از غصه ميميره با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره با دلي خرد و شکسته،گفت نذار از اون جدا شم اي خدا کاري بکن که،تا بهار همينجا باشم برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا ميگفت غافل از اينکه يه گوشه،باد همه حرفاشو ميشنفت باد هم با خندهاي گفت آخه اين حرفا کدومه با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد تا که باد رفت پيش بارون،بارون هم قصه رو فهميد بارون گفت با رعد و برقم ميسوزونمش تا ريشه تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه ولي بارون هم مثل باد توي اين بازي شکست خورد به جايي رسيد که بارون آرزو ميکرد که ميمرد برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود هرکي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود بازم افتاب غروب کرد و شب اومد بازم ازلاله ی خونین قلبم شب اومد باز شب اومد باز شب اومد هوا تار چراغم سوت و کور خدایا یار من کی بر می گرده چه کژ دارم مریضی دارم امشب خدایا این طبیب یا حبیب بيا در كوچه باغ شهر احساس افروختن و سوختن و جامه دریدن ای شمع اهسته بسوز شب دراز است یک شب از گلبرگها می سازمت درحریر ابر می اندازمت در قمار زندگی می بازمت بهار هر چه دل انگیزو با صفا باشد تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست شعری رو که خیلی دوستش دارم توی روز تولدم تقدیم می کنم به همه ی شما پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه نمی خوام که باز بیایی اون چشات و من ببینم نمی خوام که باز بیایی توی تاریکم بسوزی عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی نازنین این و نخوندم که تو رو گریون ببینم عزیزم این و می خونم که دلم اروم بگیره پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود عزیزم غمت نباشه برو که روبه رو نور این شعر رو به مناسبت تولدم ياري با قلب شكسته ميگه ميلادت مبارك شعرهام و با غزلی از حافظ شروع می کنم گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه باشد کزان میان یکی گارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو ازکیمیای مهر تو زر گشت روی من در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی این سرکشی که گنگره ی کاخ وصل راست حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست خوش آمدی فصل من چقدر منتظرت بودم اینک به رویت آغوش گشوده ام بار دیگر به روی باد های پرشاننده ات به روی پریشانی بادهای سردت به روی ابرهای غمگینت به روی اندوه ابرهای سنگینت به روی سایه های خواب آلوده ات بر دیوار به روی غروبهای غریبت خوش آمدی به قلب من امسال اما تنها نیستی امسال تنها تو نیستی همنشین اشکهای خشکیده ی سالها. اندوهی دیگر هم دارم مهمانی دیگر اندوه دلتنگی در روز بارانی سایه ی حضور کسی جای خالی دستی یاد لبخندی بوی موهایی رمز چشمانی و خواهش وجود تنی در این نزدیکی فصل خوب من پاییز عزیز امسال غمم دو چندان است و شادی ام نیز و دلتنگم در این روز بارانی در این تنهایی که دیری نمی پاید نمی پاید جز یک عمر فصل پاییزی من که می رسه فصل اندوه سفر سر می رسه ماه مهر امد ماه عشق ماه محبت ماه من فرا رسیدن بهترین ماه دنیا رو به تمامی شما عزیزان تبریک میگویم چون این ماه رو خیلی دوست دارم سعی میکنم توی این ماه بهترین و زیباترین شعرهامو براتون بنویسم که امیدوارم که خوشتون بیاد 
ابر گریون دلم چشمه ی خون دلم
این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غم هوای خوندن ندارم
همه جا سرد و سیاه رو لبام ناله و اه
سر من بی سایبون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو دلم یه گوله درد
نه بهاری نه گلی پاییز پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره
غریب این دیارم یه اشنا ندارم
سرم بی سایبون دلم یه پارچه خون
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه اشنا ندارم

به جون خسته ام بازم تب اومد
خدایا بانگ یارب یارب اومد
به جون خسته ام بازم تب اومد
تنم داره می سوزه مثل کوره
اخه این از خداوندی به دوره
چه درد ناله خیزی دارم امشب
چه مهمون عزیزی دارم امشب
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر دلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كرد
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صدا كرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك ستاره كم نماييم
بيا روزي فضاي شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم
پروانه زمن شمع زمن گل زمن اموخت
ای اشک اهسته بریز غمم زیاد است
می ستانم کام خود را گاه مرگ 
ولی سکوت خزان باب میل ما باشد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
اشیان هر جا نهادم خانه ی صیاد شد
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
لب لعل و خط مشگین چوانش هست واینش هست
بنازم دلبر خود راکه حکمش ان و این دارد
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت ان مونس جان ما را بس
گر رنج پیشت ایدو گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
دلم از بی کسی خون نمی تونه که بخونه
اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه
خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم
اخه حیف تو عزیزم که با من بامن بمونی
برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچ وقت نسوزه
الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم
اخه طفلکی می سوزه طفلکی بی تو می سوزه
نگو سرنوشت نوشته سهم من ازتو همین بود
برو ما تنها می شینیم وواسه عشقت می میرم
خودم تقدیم میکنم به خودم
بشنو اين صداي خسته ميگه ميلادت مبارك
گرچه دوري از من اما روز ميلادت به ياده
اين رو ميدونم كنارت قلباي عاشق زياده
جاي خالي تو امروز آتشي زد به وجودم
كاش بودي بهت ميگفتم كه تويي بود و نبودم
ا ما فاصله زياده واسه برگشت دوباره
دلخوشيه من همين كه تو شبام تويي ستاره
ميفرستم هديه ام رو واسه تو با صد بهونه
روي گلبرگي نوشتم دو سه خطي عاشقونه
روز ميلادت مبارك شعر من هم يادگاري
واسه اينه كه بدوني تو قلبم موندگاري
توی دیوان حافظ غزل زیبا زیاد هست
اما من این غزل رو بیشتر از همه دوست دارم
ترسم که اشک درغم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
اری شود و لیکن به خون جگر شود
کز غم خلاص من انجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
اری به یمن لطف شما خاک زر شود
یارب مباد انکه گدا معتبر شود
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
سرها بر استانه ی او خاک در شود
دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود

| Design By : Night Skin |





