تبليغاتX
متولد ماه مهر


متولد ماه مهر

در اين دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند...من خوش باور نادان محبت جستجو كردم

ماه من غصه نخور,

زندگی جزر و مد داره دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

 

ماه من غصه نخور,

گریه پناه آدماس تروتازه موندن گل ماله اشک شبنماست

 

ماه من غصه نخور,

زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

 

ماه من غصه نخور,

دنیارو بسپار به خدا هردومون دعا کنیم. تو هم جدا منم جدا

 

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت توسط احمد| |

Needing someone is like needing a parachute. If he isn't there the first time you need him, chances are you won't be needing him again
 
محتاج دیگران بودن مث احتیاج به چتر نجات زمان پرش از هواپیما  هست
اگه اون زمانی که لازمشون داری نباشن ..فرصت دیگه ای برای نیاز به اون ها پیدا نخواهی کرد
 
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت توسط احمد| |

 

غریب این دیارم یه اشنا ندارم

 

زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه
ابر گریون دلم چشمه ی خون دلم

 

نمی تونم دلم و راضی کنم
این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم

 


یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غم هوای خوندن ندارم

 


همه جا سرد و سیاه رو لبام ناله و اه
سر من بی سایبون نگهم مونده به راه

 


دست من غمگین و سرد تو دلم یه گوله درد
نه بهاری نه گلی پاییز پاییز زرد

 


دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره
غریب این دیارم یه اشنا ندارم

 


سرم بی سایبون دلم یه پارچه خون
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

 


غریب این دیارم یه اشنا ندارم


 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت توسط احمد| |

آخراي فصل پاييز،يه درخت پير و تنها


تنها برگي روي شاخهاش،مونده بود ميون برگا


يه شبي درخت به برگ گفت،کاش بموني در کنارم


آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم


وفتي برگ درخت و ميديد،داره از غصه ميميره


با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره


با دلي خرد و شکسته،گفت نذار از اون جدا شم


اي خدا کاري بکن که،تا بهار همينجا باشم


برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا ميگفت


غافل از اينکه يه گوشه،باد همه حرفاشو ميشنفت


باد هم با خندهاي گفت آخه اين حرفا کدومه


با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه


يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون


سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون


ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد


تا که باد رفت پيش بارون،بارون هم قصه رو فهميد


بارون گفت با رعد و برقم ميسوزونمش تا ريشه


تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه


ولي بارون هم مثل باد توي اين بازي شکست خورد


به جايي رسيد که بارون آرزو ميکرد که ميمرد

 


برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

 

هرکي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت توسط احمد| |

بازم افتاب غروب کرد و شب اومد


به جون خسته ام بازم تب اومد

 

بازم ازلاله ی خونین قلبم


خدایا بانگ یارب یارب اومد

 

شب اومد باز شب اومد باز شب اومد


به جون خسته ام بازم تب اومد

 

هوا تار چراغم سوت و کور


تنم داره می سوزه مثل کوره

 

خدایا یار من کی بر می گرده


اخه این از خداوندی به دوره

 

چه کژ دارم مریضی دارم امشب


چه درد ناله خیزی دارم امشب

 

خدایا این طبیب یا حبیب


چه مهمون عزیزی دارم امشب


 

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت توسط احمد| |

بيا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم

بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم

اگر صد بار قلبي را شكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
 
شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر دلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كرد
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صدا كرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك ستاره كم نماييم
 
بيا روزي فضاي شهرمان را
 
پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
 
كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
 
به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
 
كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم

 

 

نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت توسط احمد| |

افروختن و سوختن و جامه دریدن


پروانه زمن شمع زمن گل زمن اموخت

 

 

 

 

      ای شمع اهسته بسوز شب دراز است    


        ای اشک اهسته بریز غمم زیاد است   

 

نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت توسط احمد| |

نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت توسط احمد| |

یک شب از گلبرگها می سازمت

                                  درحریر ابر می اندازمت
 
می ستانم کام خود را گاه مرگ  

                                            در قمار زندگی می بازمت      

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت توسط احمد| |

 

بهار هر چه دل انگیزو با صفا باشد
ولی سکوت خزان باب میل ما باشد

 


 

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

 


دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
اشیان هر جا نهادم خانه ی صیاد شد

 

 


نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

 


لب لعل و خط مشگین چوانش هست واینش هست
بنازم دلبر خود راکه حکمش ان و این دارد

 

 


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت ان مونس جان ما را بس

 

 


گر رنج پیشت ایدو گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند

 

 

 عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت توسط احمد| |

شعری رو که خیلی دوستش دارم

توی روز تولدم

تقدیم می کنم به همه ی شما

 

پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون


دلم از بی کسی خون نمی تونه که بخونه

 

حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه


اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه

 

نمی خوام که باز بیایی اون چشات و من ببینم


خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم

 

نمی خوام که باز بیایی توی تاریکم  بسوزی


اخه حیف تو عزیزم که با من بامن بمونی

 

عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی


برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچ وقت نسوزه

 

نازنین این و نخوندم که تو رو گریون ببینم


الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم

 

عزیزم این و می خونم که دلم اروم بگیره


اخه طفلکی می سوزه طفلکی بی تو می سوزه

 

پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود


نگو سرنوشت نوشته سهم من ازتو همین بود

 

عزیزم غمت نباشه برو که روبه رو نور


برو ما تنها می شینیم وواسه عشقت می میرم

 


 

نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط احمد| |

این شعر رو به مناسبت تولدم


خودم تقدیم میکنم به خودم

 


بشنو اين صداي خسته ميگه ميلادت مبارك

 

ياري با قلب شكسته ميگه ميلادت مبارك


گرچه دوري از من اما روز ميلادت به ياده


اين رو ميدونم كنارت قلباي عاشق زياده


جاي خالي تو امروز آتشي زد به وجودم


كاش بودي بهت ميگفتم كه تويي بود و نبودم


ا ما فاصله زياده واسه برگشت دوباره


دلخوشيه من همين كه تو شبام تويي ستاره


ميفرستم هديه ام رو واسه تو با صد بهونه


روي گلبرگي نوشتم دو سه خطي عاشقونه


روز ميلادت مبارك شعر من هم يادگاري


واسه اينه كه بدوني تو قلبم موندگاري

 

 

 

نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط احمد| |

 

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت توسط احمد| |

شعرهام و با غزلی از حافظ شروع می کنم


توی دیوان حافظ غزل زیبا زیاد هست


اما من این غزل رو بیشتر از همه دوست دارم
 


ترسم که اشک درغم ما پرده در شود    
       وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر  

   
      اری شود و لیکن به خون جگر شود


 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه     

  
        کز غم خلاص من انجا مگر شود

 


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان              

         باشد کزان میان یکی گارگر شود


 

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو             

    
        لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

 

ازکیمیای مهر تو زر گشت روی من   

   
        اری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

 

      در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب               

         
  یارب مباد انکه گدا معتبر شود

 

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

     
      مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

 

       این سرکشی که گنگره ی کاخ وصل راست 


          سرها بر استانه ی او خاک در شود

 

 

         حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست 


         دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود

 

 


 

 

نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت توسط احمد| |

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت توسط احمد|

خوش آمدی فصل من

چقدر منتظرت بودم

اینک به رویت آغوش گشوده ام

بار دیگر

به روی باد های پرشاننده ات

به روی پریشانی بادهای سردت

به روی ابرهای غمگینت

به روی اندوه ابرهای سنگینت

به روی سایه های خواب آلوده ات بر دیوار

به روی غروبهای غریبت

خوش آمدی به قلب من

امسال اما تنها نیستی

امسال تنها تو نیستی همنشین اشکهای خشکیده ی سالها.

اندوهی دیگر هم دارم مهمانی دیگر

اندوه دلتنگی در روز بارانی

سایه ی حضور کسی

جای خالی دستی

یاد لبخندی

بوی موهایی

رمز چشمانی

و خواهش وجود تنی در این نزدیکی

فصل خوب من پاییز عزیز

امسال غمم دو چندان است

و شادی ام نیز

و دلتنگم

در این روز بارانی

در این تنهایی که دیری نمی پاید

نمی پاید جز یک عمر

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت توسط احمد| |

فصل پاییزی من که می رسه

 

فصل اندوه سفر سر می رسه

 

 

ماه مهر امد

ماه عشق ماه محبت ماه من

فرا رسیدن بهترین ماه دنیا رو به تمامی شما عزیزان تبریک میگویم

 

چون این ماه رو خیلی دوست دارم سعی میکنم توی این ماه بهترین و

 

 زیباترین شعرهامو براتون بنویسم

 

 که امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت توسط احمد| |


Design By : Night Skin