تبليغاتX
متولد ماه مهر


متولد ماه مهر

در اين دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند...من خوش باور نادان محبت جستجو كردم

 

نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي،

 هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي،

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي،

براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 

يادت بخير

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

در غمكده اي كه شاديش جز غم نيست


تنــها نه هــمين خاطر مـا خــرم نيست


بر هـر كه نــظر كني گرفتار غم است


گويــا دل شــاد در هــمه عـالــم نيست


 

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت توسط احمد|

سال هاست كه با قناری ها آواز می خوانم

و دلتنگی هایم را زیر گوش این پنجره ها آرام نجوا می كنم

 و با مژگان خسته ام غبار آیینه ها را می زدایم

و دلم را تا آن سوی مهربانیت آرام پرواز می دهم ...

 

 

 

دلم را هيچکس باور نداشت

 هيچکس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

  با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

او که خوابيده است در اين گور سرد

بودنش را هيچکس باور نکرد

 

 

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

زندگی صحنه یكتایی هنرمندی ماست

 هر كسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

 صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به یاد

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

هيچ کس اشکي براي ما نريخت


هر که با ما بود از ما مي گريخت


چند روزي هست حالم ديدنيست


حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روي زمين زل مي زنم


گاه بر حافظ تفاءل مي زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت


يک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما زياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


 

نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

 

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم
هنوز
خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود
با تمام این حرفها
دوستت دارم هنوز

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن

 

به امید انکه روزی به سر افتد وصالی

 

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

 

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت توسط احمد| |

 

نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

چشمان من غریق اشک هجران تو شد

با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم

 

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت توسط احمد| |


Design By : Night Skin